ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ، ﮐﺎﻓﯿﺴﺗــــــــ ...

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ، ﮐﺎﻓﯿﺴﺗــــــــ ...

بگو دلیل این همه سال سکوت
در لب ساحل چیست؟
باور کن موج
هر لحظه حق دارد
اینقدر سر به صخره بکوبد!

طبقه بندی موضوعی نیمکتـــــ
آخرین نظرات نیمکتـــــ
دوستــــــــان نیمکتـــــ

..


دریافت

..

عاشق آنست که رنگ معشوق به خود گیرد ...

رفتم پیش جواد محب، فرمانده گروهان خودمان. وارد سنگر شدم. نشستم گوشه سنگر به کارهای محمد (محمدرضا تورجی
زاده) فکر می کردم. یادم افتاد در ایام کربلای 5 یکبار با محمد صحبت می کردم . حرف از شهادت بود . محمد گفت: من در عملیاتی شهید می شوم که رمز آن یازهراء(س) است. من هم فرمانده گردان یازهرا)س( هستم ! نمی دانم چرا یکدفعه یاد این حرفها افتادم. خیلی دلشوره داشتم. یکدفعه صدای خمپاره آمد. برگشتم به سمت نوک تپه. گلوله
دقیق داخل سنگر فرماندهی خورده بود ! به همراه یکی از بچه ها دویدیم به سمت نوک تپه. دل توی دلم نبود. همه خاطرات گذشته ای که با محمد داشتم در ذهنم مرور
می شد. با این حال به خودم دلداری می دادم . می گفتند: محمد تورجی شدید مجروح شده . رنگ از چهره ام پرید. برای چند لحظه به چهره (برادر محب ) خیره شدم. خدا کند آنچه در ذهنم آمده درست نباشد . به چشمان هم خیره شدیم. برادر محب سرش را به علامت تایید تکان داد. بعد در حالی که اشک از چشمانش جاری بود
گفت: تورجی هم پرواز کرد ! آری محمدرضا پرواز کرد همانطور که گفته بود و همانطور که باید !
همچون مادرش زهراء(س)
پهلو ... بازو ...

:'(