ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ، ﮐﺎﻓﯿﺴﺗــــــــ ...

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ، ﮐﺎﻓﯿﺴﺗــــــــ ...
طبقه بندی موضوعی نیمکتـــــ
آخرین نظرات نیمکتـــــ
دوستــــــــان نیمکتـــــ

ولادت هشتمین امام...

شیطان مسئول فاصله هاست...

گفت : کسی دوستم ندارد . میدانی چقدر سخت است .

این که کسی دوستت نداشته باشد ؟

تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی

 حتی تو هم بدون دوست داشتن .......!

خدا هیچ نگفت .

گفت به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است .

چشم ها را آزار میدهم .

دنیا را کثیف میکنم .

آدم هایت از من میترسند .

مرا میکشند برای این که زشتم .

زشتی جرم من است .

خدا هیچ نگفت .

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست .

مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدک ها ، مال من نیست .

خدا گفت : چرا مال تو هم هست . 
دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک

کار چندان سختی نیست .

اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن تو کاری دشوار است .

دوست داشتن کاری است آموختنی ، و همه رنج آموختن را نمی برند .

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد .

زیرا که هنوز مومن نیست .

زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته . 
او ابتدای راه است .

مومن دوست دارد . همه را دوست دارد . زیرا همه از من است .

و من زیبایم . چشم های مومن جز زیبا نمیبینند . زشتی در چشم هاست .

در این دایره هر چه که هست نیکوست .

آن که بین آفریده های من خط کشید ، شیطان بود .

شیطان مسئول فاصله هاست .

حالا قشنگ کوچکم نزدیک تر بیا و غمگین نباش .

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست!

کتاب بالهایت را کجا جا گذاشته ای-عرفان نظر آهاری


پانوشت: تقدیم به کسی که با این متن باعث شد که دیگه هیچوقت قشنگ کوچکی رو به ناحق نکشم...


دلنوشت: هرچی فکر کردم دیدم هیچی مثل قالب قبل نمیتونه نیمکتمو قشنگ کنه...

ی نیمکت پرررررررررررررررر از خاطره...

گشتم همه جا...

هوالحبیب...

نائب الزیاره ام...

یاحق...

:)


پانوشت: شعر اصلی به این مضمونه

"گشتم همه جا بر در و دیوار حریمت"

"جایی ننوشتند گنه کار نیاید"

جهت اطلاع و ...

اندکی صبر...

بغضی، شاهرگ هستی را می فشارد و چشم ها در بارش مدام کم می آورند وقتی تو را می خوانند...گاهی چقدر دشوار است، داشتن نعمتی به نامِ بینایی....


این روزها عکس هایت را که می بینم؛ فکر می کنم چقدر هنرمندِ عکاس هم می تواند بی احساس باشد... شاید زود قضاوت میکنم اما... وقتی نقش آسمان و ساحل نیلگون یک نوار باریک! در گوشه ای از این عالم به خونِ بی گناهان، گلگون است چگونه می شود سکوت کرد؟ آنگاه که کودکِ انسان، در میان شعله های نامردی قطعه قطعه شده و در خاک و خون می غلتد و بر فراز آسمان نگاهش، جای شعاعِ نورِ خورشید، دودِ باروت پیچیده و ستاره باران شبهایش، موشک های دنباله دار شده اند؛ چگونه می توان بی تفاوت بود؟ وقتی بشر، اسیر نگاهِ خشمگین ابلیس های زمین شده، دوربین تو ، تنها چاره ی ثبت این حیوانیت مدرن است ...

چگونه می شود آدم باشی و رگ های کوچک و حلقوم دریده و چهره خونین را بنگری و آرام بگیری... پس شاید این رسالتِ رساندنِ دردهای سرخ او، به دنیا، همان بغض های تو باشد که در لنز دوربین با اشاره یک کلید سرد، تبدیل به اشک هایی داغ در سراسر جهان می شود، و اینک بغضی که، تو با آن جریانِ انسان کشی شیاطین را به دنیا مخابره می کنی مقدسترین جلوه ی رهایی است. خون او، و چشم های ما و ثبتِ سرخی ِ این لحظه ها، به سرانگشتانِ تو، رازدار است... به او بگو، طلوع می کند یک روز، آفتابی بی غروب... 

اندکی صبر...

                                                                                                                                                             "ترنج"



دریافت

سردار بی سر ...

سردار روزت مبارک ... :)

ببینید...

سلام بر بندگان شایسته خدا :)

دانلود در اندازه واقعی
حجم: 3.47 مگابایت
توضیحات: سلام بر بندگان شایسته خدا

------------------------------------------------------------------------------------

این خانواده از همان اول «ماندنی» نبوده اند که «ماندگار» شده اند. یعنی نیامده اند که بمانند، آمده اند برای رفتن.کسی که برای ماندن می آید، به آسایش خود در زمان ماندن می اندیشد، برای ماندن زاد و توشه فراهم می کند و حتی اگر به زلالی آب باشد، می ماند و می گندد و مانندآب می شود. اما آن که برای رفتن آمده است، چشم به مقصد دارد و در راه نمی ماند. حکایت محمد و آل محمد(ص)، حکایت همان مسافر ناگزیر است که باید بیاید، هم راه رو باشد و هم راه بر، در راه نماند و دست درراه ماندگان را هم بگیرد....

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فرشته ‏ها گوش به رنگ صدای توأند!
زمین و زمان، سرشار از انتظاری دلنشین‏اند!
آسمانیان لحظه‏ای نگاه از خاک بر نمی‏دارند.
پیامبر(ص) ، تبسّم بر لب، لحظه موعود را به شوق ایستاده و امیرمومنان علی (ع) ، لحظه شمار در آغوش فشردن توست!مدینه دوباره محور توجّه است. هر لحظه که می‏گذرد، التهاب بیشتر می‏شود و انتظار، شیرین‏تر! و ناگهان...

عیدتون مبارک  :)

از عشق باید گفت...

هوالحبیب...

این عکس کتابخونه کوچولومه.حضرت آقا خیلی تاکید ب کتاب خوندن داشتن...

براهمینم بنده ی بچه آرشیوی برا خودم از کتابای مورد علاقم جم کردم...

خیلی هاشو هنوز نخوندم و کم کم دارم میخونمشون.

اما همشون کتابای فوق العاده ای هستن...

خود عکس میتونه معرفی کتابی باشه برا دوستان نیمکتـــــ ...


حق الناس...

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام."سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟


"معرفی کتاب"

مثل یک خواب...

دم رفتن،قرآن را از دستم گرفت و باز کرد.سوره انشراح آمد.از حفظ خواند.به " ان مع العسر یسرا ، فان مع العسر یسرا "که رسید،آیه را دوباره تکرار کرد.لبخند زدم.خنده ام را که دید،از خانه بیرون رفت.پشت در،چند باری آیه را تکرار کردم.

قلبم آرام گرفت...

از عشق باید گفت...(10)

شهید جعفر ابراهیم زاده به روایت همسرش...

از عشق باید گفت...از مادر...

دریاست نبی و گوهرش فاطمه است(س)...

یکتاست علی و همسرش فاطمه است(س)...

با آنکه پناه همه خلقست حسین(ع)...

اوهم به پناه مادرش فاطمه است(س)...

توضیحات:حامد زمانی(بهارم)
دریافت


درنامه اولش نوشته بود:

سلام مامان!تو دیگه مادرم نیستی!

مادرم را پیدا کردم...

مادرم حضرت زهراء(س) و تو نوکرش...

اهل این حرف ها نبود!

اهل مسجد؟!اهل دین؟!...

نمیدونم چجوری رفته بود جبهه.

جنازه وقتی اومد...

یه تیر به پهلوش خورده بود و یه تیر به بازوش و یه سربند یا زهرای نصف نیمه که پوسیده و کهنه شده بود به دور اون یکی بازوش...